سيد محمد باقر برقعى

65

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دكّان باغبان چمن تخته كرده‌اى * كز داغ دل چراغ گلستانى اى امير چون تو به راه عشق نبسته حمايلى * چشم من و چراغ اميرانى اى امير تا اشك حسرت تو نسايد جبين خاك * برگيرمش به گوشهء دامانى اى امير بنشانمت به دامن و برگيرمت به جان * برگويمت عزيزتر از جانى اى امير تا كفر زلف دوست به كيش هنر برند * كافر نديده چون تو مسلمانى اى امير تا خاكسارى تو چه آرد به ارمغان * چون اشك برنشسته به مژگانى اى امير * * * مشكل‌گشاى دردى و درمانى اى امير * الّا به كار مرگ كه درمانى اى امير اى كاش روزى من بىدست و پا شود * بر آستانه‌اى كه تو مهمانى اى امير كى مىرسد به دامان تو دست كوتهم ؟ * با دلبرى كه دست به دامانى اى امير اندر لباس فقر ، فقيران دعا كنند * در رتبت و مقام كه ايشانى امير هرجا روايتيست دليل سبيل توست * بر حكم نانوشته ، برهانى اى امير چون گنج سربه‌مهر كه ماند به يادگار * در خاطر زمانه مىمانى اى امير تا خود چه زايد از پس امروز مام دهر * زايندهء هزارهء دورانى اى امير عمرى به كنج خلوت غم آرميده‌اى * امروز تا به گوشهء ديوانى اى امير جز تو به موج‌خيز بلاى ادب نبود * اين‌سان گرفته مرغ به توفانى اى امير آنجا كه عشق خيمه و خرگه به پا كند * چوگان و گوى و ساحت مىدانى اى امير ملك ادب ز تيغ تو آباد گشته است * الحق به روزگار جهانبانى اى امير ديروز گفتمت كه اميرى به ملك حسن * امروز گويمت كه تو سلطانى اى امير روز ازل كه سرخط حسنى نگاشتند * پنداشتم كه نقطهء پايانى اى امير هرگز نديده چشم اميرى به روزگار * چون تو غلام شاه خراسانى اى امير اين جانگداز چامه كه « آذر » سروده است * بودش اميد آنكه تو مىخوانى اى امير